باز نویسی حکایت شخصی شتر گم کرد

باز نویسی حکایت شخصی شتر گم کرد

مقدمه : روزی شخصی شتر خود را گم کرده بود و این حکایت را از پدر بزرگم شنیده ام بار ها و شیرینی این داستان مرا به سمت خود می کشاند پدربزرگم نیز به این داستان علاقه دارد و همیشه در جمع آن را برای ما تعریف می کند .

متن انشا: روزی شخصی ثروتمند در یک روستای بزرگ زندگی میکرده است و خان روستا بوده است خان انشای ما خانی بوده است که شتر های بسیاری داشت و مردان و زنان بسیاری برای خانه ی این خان کار میکردند تا ان جا که عده ای مشغول نگه داری شتران و عده ای مشغول نگه داری گاو و گوسفندان و عده ای نیز به خانه خان رسیدگی میکردند زندگی با خوشی و خرم به پیش میرفت و همه از زندگی اشان لذت میبردند روزی رسید که یک چوپانی امد به خانه خان و از اون خواست تا گوسفندان خان را نگه دارد خان نیز درخواست وی را پذیرفت و با وی قرار گذاشت تا گوسفندان را سالم نگه دارد روزی چوپان خان تمام گوسفندان خان را برای چرا به کوه برد و شب را در کوه به سر برد ولی هنگام صبح چوپان بلند می شود و میبیند هیچ یک از گوسفندان نیستند چوپان نگران و وحشت زده همه جا را میگردد اما هیچ اثری از گوسفندان نبود چوپان هر لحظه نگران تر می شد و ترس از خان روز و شب برایش نگذاشته بود چوپان سه روز به سمت خانه ی خان نرفت از ترسی که از عصبانیت خان داشت اما چهارمین روز تصمیم خود را گرفت و با خود گفت هر چه بادا باد من میروم به سمت خانه خان و دیگر مهم نیست چه اتفاقی برایم بیفتد هر چند گناه کار منم چرا که باید مراقب گوسفندان میبودم و کوتاهی کردم به خانه خان نزدیک تر که شد نفس عمیقی کشید و رفت رسید به خانه خان بدون گوسفندان خان از چوپان پرسید چرا تنها امده ای و گوسفندان کجا هستند چوپان حرفی برای زدن نداشت سر خود را پایین انداخت خان دوباره پرسید گوسفندان کجا هستند؟ چوپان ارام ارام سر خود را بالاتر میاورد و ناگهان گفت خان مرا ببخش خان متوجه نشد و بلند شد و گفت بگو گوسفندانم کجا هستند؟ چوپان دوباره نفس عمیقی کشید و این بار شروع کرد به حرف زدن گفت خان مرا ببخش آن شب گوسفندان دیدم همگی یک جا نشسته اند و ارام من نیز گفتم یک ساعتی را استراحت کنم ولی وقتی از خواب بیدار شدم دیدم گوسفندان نیستند خان عصبانی شد و گفت تو چوپان خوبی نیستی و از خانه من برو بیرون چوپان ادعا داشت که من چوپان خوبی هستم ولی خان دیگر توجهی به حرف اون نمیکرد گذشت تااین که چوپان دوباره امد و گفت ای خان تو شتر را بده به من و من از ان نگه داری کنم اگر نتوانستم شتر را نگه دارم حرف تورا قبول میکنم که من چوپان خوبی نیستم خان قبول کرد و شترش را به چوپان داد چوپان شتر را به خانه خود برد و از ان نگه داری کرد شبانه شتر را به طویله اش میبرد و در ان را محکم می بست اما اتفاقی افتاد که نباید می افتاد صبح یک روز افتابی چوپان به سمت طویله رفت وقتی دید در طویله باز است نگران شد و بازهم دید شتر نیست چوپان این بار ترسی داشت بیشتر از ترس گم شدن گوسفندان و وقتی نزد خان رفت دیگر ادعایی برای خوب بودن نداشت و تنها حرفی که به خان زد این بود خان مرا ببخش چرا که چوپان خوبی نبودم .

نتیجه : وقتی توانایی انجام مسئولیتی که برای ما سخت است و غیر ممکن را نداریم باید یاد بگیریم مسئولیتی را قبول نکنیم که در اخر برای ناتوانی خود عذر خواهی کنیم و چه بسا چه زیباتر است تشویقی که برای توانا بودن برسد به ما.

باز نویسی حکایت شخصی شتر گم کرد

حکایت شخصی شتر گم کرد

«شخصی شتر، گم کرد. سوگند خورد که اگر شتر را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد. چون شتر را یافت از سوگند خود پشیمان شد. برای آنکه سوگند خود را نشکند گربه ای را در گردن شتر آویخته و بانگ زد: که چه کسی می خرد؟ شتری را به یک درم و گربه ای را به صد درم. اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود؛ گفت: این شتر ارزان بود؛اگر این گربه را در گردن نداشت»

شخصی شتر خود را گم کرده بود. قسم خورد که اگر شتر خود را پیدا کند آن را به یک درم بفروشد(به ازای مبلغی بسیار ناچیز) اما بعد از مدتی که شتر خود را پیدا کرد از قسم و قول و قرار خود پشیمان شد. کمی فکر کرد و نقشه ایی کشید. اینگونه که گربه ایی را در گردن شتر آویخت و فریاد زد که چه کسی این را می خرد؟! شتر را به یک درم می فروشم و گربه ای را به صد درم! اما هر دو را با هم می فروشم. شخصی آنجا بود گفت: این شتر ارزان است اما اگر گربه ای به گردن آن آویخته نبود.

حکایت شخصی شتر گم کرد به نثر ساده

روزی روزگاری شخصی شترش را گم کرد.قسم خورد که اگر شترش پیدا شود آنرا به قیمت یک درهم میفروشد‌ طولی نکشید که شترش را پیدا کرد. بعد از پیدا کردن شتر از قسمی که خورده بود پشیمان شد اما از طرفی نمیخواست زیر قسمش بزند..فکری به ذهنش رسید‌. گربه ای را در کنار شتر قرار داد و فریاد زد شتر را یک درهم و گربه را صد درهم میفروشم.. گربه و شتر را باهم میفروشم.. چی کسی میخرد؟؟ شخصی که در آن نزدیکی بود و صدای مرد را شنید گفت شتر ارزان است اگر گربه در کنارش نبود..

Rewriting the personal story of the camel was lost

ساده نویسی حکایت عبید زاکانی شخصی شتر گم کرد

یه نفری شتر گم کرده بود. قسم خورد که اگه شتر خودشو پیدا کنه آن را به یک درهم (پول کم) بفروشد. وقتی شتر خود را پیدا مرد از قسمی که خورده بود پشیمون شد برای این که قسمی که خورده بود نشکند گربه ی در گردن شتر آویزان کرد و داد زد که چه کسی این را می خرد ؟ شتری به یک درهم من می فروشم و گربه ای به صد درم می فروشم اما هر دو را با هم می فروشم. یک نفر آنجا بود و گفت این شتر ارزان بود اگر این قلاده ی گران در گردن خود نداشت (به این معنی که کاری که انجام داد کسی این شتر را نخرد تا قسمی که خورده بود باطل نشود).

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 0 میانگین: 0]
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب
 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.