*یادت باشه* عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس

*یادت باشه* عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس

همینک در مجله آنلاین فارسی ها با مطلب”*یادت باشه* عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس” در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

کتاب «یادت باشد»، داستان زندگی شهید حمید سیاهکالی‌مرادی،دومین شهید مدافع حرم استان قزوین است که در کمتر از ده روز به چاپ هجدهم رسید.و شاید بتوان گفت عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس است که توانست خوانندگان بسیاری را جذب کند و شاید دیدگاهها خیلی از جوانها را به زندگی شهدا تغییر داد.

این کتاب، عاشقانه‌ترین کتاب شهدای مدافع حرم برای شهید پاییزی دفاع از حریم اهل بیت (ع) است. شهید سیاهکالی‌مرادی، در پاییز سال ۸۹ به کربلا رفت، در پاییز سال ۹۱ عقد کرد، در پاییز سال ۹۲ ازدواج کرد و نهایتاً در پاییز سال ۹۴ به شهادت رسید!

این کتاب به روایت همسر شهید نوشته شده است و طراحی جذاب جلد آن، گویای همین غربت همسرانه از جنس پاییز است که کتاب «یادت باشد» را بیش از هر چیزی به کتابی سراسر عشق و محبت و دلدادگی بدل کرده است.


«یادت باشد» یک عاشقانه آرام در دل هیاهوهای زندگی است که با زبانی ساده و شیرین به‌قلم «رسول ملاحسنی» روایت شده و انتشارات شهید کاظمی در اسفند سال گذشته آن را روانه بازار کتاب کرده است. چاپ نخست کتاب، در روز رونمایی آن به اتمام رسید و در طول یک هفته، کتاب به چاپ سوم رسید. این اثر در حال حاضر به چاپ هجدهم رسیده است.

کتاب*یادت باشه* در یک نگاه:

کتاب حاضر روایت خانم فرزانه سیاهکالی مرادی از ۱۱۴۰ روز (سه سال و یک و نیم ماه) زندگی مشترک با شهید مدافع حرم حمید سیاهکالی مرادی می باشد.

این کتاب در قطع ربعی و در سه بخش تنظیم شده است. بعد از مقدمه نویسنده و راوی، بدنه اصلی کتاب ده فصل بخش اول کتاب است. بخش دوم به وصیت نامه اختصاص دارد که در این بخش هم شش تصویر به همراه وصیت نامه درج شده است. بخش سوم کتاب نگارخانه است که دربردارنده ۴۶ تصویر از عکس و مستندات مربوط به شهید است که با تصاویر بخش دوم ۵۲ تصویر می شود که در ۳۵ صفحه به همراه توضیحات ذیل تصاویر آورده شده است.

به نظر می رسد اختصاص بخش جداگانه ای برای وصیت نامه وجهی ندارد. وصیت نامه می توانست آخرین مقطع از بخش اول کتاب باشد.

از مزیت های کتاب، قلم شیوا و روان نویسنده است. نویسنده با آوردن تعبیرات ادبی، خواننده را در شهر تحیر سرگردان نکرده و مستقیما سر سفره خاطرات شهید مهمان می کند.

از مزیت های دیگر کتاب روایتی عفیفانه از این زندگی عاشقانه است. سر تا سر  کتاب، موج می زند از عفتی که حاکم بر این زندگی بوده است. راوی و نویسنده طوری این روایت را تحویل مخاطب داده اند که عاشقانه بودنش، نتوانسته بر معنویت آن غالب آید. این نوع روایت محصول تعلیمی است که خداوند در سوره یوسف به این بشر خاکی هدیه کرده است.

برشی هایی از کتاب*یادت باشه*:

 صفحه ۶۶ و  ۶۷ کتاب:

بعد از مهمانی حمید من را به دانشگاه رساند و خودش برای گرفتن جواب آزمایش رفت. از شانس ما استادمان نیامد و کلاس هم تشکیل نشد. با دوستان مشغول صحبت بودیم که اسم “همسر عزیزم تاج‌سرم حمید”روی گوشی افتاد. یکی از دوستانم که متوجه پیام شد، با شوخی گفت: «بچه‌ها! بیاید گوشی فرزانه را ببینید به جای اسم شوهرش انشاء نوشته». حمید شده بود مخاطب خاص من.

نه توی گوشی که توی قلبم، زندگیم، آینده ام و همه دار و ندارم. چند دقیقه بعد پیام داد: «از هواپیما به برج مراقبت! توی قلب شما جا هست فرود بیایم یا باز باید دورتون بگردیم». من هم جواب دادم: «فعلاً یک بار دور ما بگرد تا ببینیم دستور بعدی چیه». دلم نمی آمد خیلی اذیتش کنم. بلافاصله بعدش نوشتم: «تشریف بیارید. قلب ما مال شماست. فقط دست و پای خودتون رو بشورید مثل اون روز روغنی نباشه». سر همین چیزها بود که به من می گفت خانم بهداشتی!.

 صفحه ۲۵۱-۲۵۲ کتاب:

آن شب خواب به چشم حمید نیامد. می دانستم حمید این سری بماند دق می کند. صبح بعد از راه انداختن حمید به خانه پدرم رفتم . کلی با پدر و مادرم صحبت کردم. از پدرم خواستم اسم حمید را به لیست اعزام برگرداند. گفتم: «اشکالی نداره! من راضیم حمید بره سوریه. هر چی که خیره همون اتفاق می‌افته». پدرم گفت: «دخترم! این خط این نشون. حمید بره شهید میشه. مطمئن باش».

مادرم هم که نگران تنهایی های من بود گفت: «فرزانه! من حوصله گریه های تو را ندارم. خدای ناکرده اتفاقی بیفته طاقت نمیاری». در جوابشان گفتم: «حرف هاتون رو متوجه می شم. منم به دلم برات شده حمید اگه بره شهید میشه؛ ولی دوست ندارم مانع سعادتش باشم. شما هم خواهشا رضایت بدین. حمید دوست داره بره مدافع حرم باشه. از خیلی وقت پیش راه خودش را انتخاب کرده». پدرم اصرار من را که دید کوتاه آمد. قرار شد صحبت کند تا اسم حمید را به لیست اعزامی های دوره جدید اضافه کنند.

*یادت باشه* عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس
*یادت باشه* عاشقانه ترین رمان دفاع مقدس

برشی از صفحه ۲۷۸ کتاب:

کنارش نشستم خودش لقمه درست می کرد و به من می داد. برق خاصی در نگاهش بود. گفتم: «حمید! به حرم حضرت زینب سلام الله علیها رسیدی ویژه منو دعا کن». گفت: «چشم عزیزم! اونجا که برسم حتما به خانوم می گم که همسرم خیلی همراهم بود.

میگم که فرزانه پای زندگی وایساد، تا من بتونم پای اسلام و اعتقاداتم بایستم. میگم وقتایی که چشمات خیس بود و می پرسیدم چرا گریه کردی؟ حرفی نمی زدی. دور از چشم من گریه کردی که اراده من ضعیف نشه».

پیوند عشق هشت ساله

این همسر شهید که متولد ۱۳۷۲ است برای ما از آغاز زندگی با حمیدش چنین گفت: من دختردایی حمید بودم اما هیچ گاه فکر نمی کردم که روزی پسرعمه ام همه وجودم شود.
حمید وسط قبرستان ایستاد و گفت: «فرزانه جان، می دانم متعجب هستی، اما امروز خوش ترین لحظات زندگی ما است، اما تو را به این مکان آورده ام تا یادمان نرود که منزل آخر همه ما اینجاست!» بعد خندید و گفت: «البته من را که به گلزار شهدا خواهند برد»

بعد از خواستگاری، ازآنجاکه مقید به رعایت حریم و حفظ حرم و نامحرم بودیم شناخت من از پسرعمه ام بسیار کم بود و به کلیات زندگی او بسنده می شد ازاین رو به خواستگاری جواب منفی دادم اما حمید که بعدها برای من تعریف کرد که ۸ سال عشق من را در دل داشت، کنار نکشید و بالاخره هم جواب بله را از من گرفت.

بعد از مراسم صیغه محرمیت، باهم همگام شدیم و وقتی نگاه کردم دیدم در امام زاده باراجین هستم. کمی بعد دست من را گرفت و باهم به مزار اطراف امام زاده رفتیم. از انتخاب این مکان آن هم تنها ساعتی بعد از محرمیت تعجب کردم اما حمید حرفی زد که برای همیشه در ذهنم جا گرفت.

حمید وسط قبرستان ایستاد و گفت: «فرزانه جان، می دانم متعجب هستی، اما امروز خوش ترین لحظات زندگی ما است، اما تو را به این مکان آورده ام تا یادمان نرود که منزل آخر همه ما اینجاست!»
بعد خندید و گفت: «البته من را که به گلزار شهدا خواهند برد».
و پیش بینی او در ۵

 نحوه شهادت شهسد حمید سیاهکالی از زبان همسر شهید

در مدتی که به سوریه رفته بود، چند بار تماس گرفت، آخرین بار بسیار خوشحال بود واز زیارت حرم حضرت زینب(س) تعریف می‌کرد. ۱۲ ساعت بعد به شهادت رسید، آن‌طور که هم رزمانش تعریف می‌کنند، خمپاره‌ای به نزدیکی همسرم و چهار نفر از همرزمان برخورد می‌کند که شهید سیاهکالی از همه نزدیک‌تر بوده و پای راستش به‌شدت مجروح می‌شود، پای چپ نیز می‌شکند و سرو صورتش نیز آسیب می‌بیند، در لحظات آخر چند ثانیه دستش را بر پیشانی قرار می‌دهد و نام امام زمان(عج) و سیدالشهدا(ع) را می‌برد تا به شهادت می‌رسد.

هنوز رفتنش را باور نکرده‌ام، فکر می‌کنم در این مدت وقت نداشته است تا با من تماس بگیرد، منتظرم با دوستانش از سوریه برگردد و از خواب بیدار شوم.

فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب
 

پاسخی بگذارید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.