شعر در مدح حضرت عباس(ع)

شعر در مدح حضرت عباس(ع)

همینک در مجله آنلاین فارسی ها با مطلب”شعر در مدح حضرت عباس(ع)” در خدمت شما کاربران گرامی هستیم .

 

باد در عرش که پیچید خبر شکل گرفت

از پر و بال ملک فرش گذر شکل گرفت
نور خورشید به شب خورد..،سحر شکل گرفت
آسمان پرده برانداخت..،قمر شکل گرفت

ماه از جلوه ی گیراش چه حظی می برد
علی از فرط تماشاش چه حظی می بُرد

نخل پر برکت توحید ثمردار شده
نسل تابنده ی خورشید،قمردار شده
کهکشان های خداوند خبردارشده
پدر خاکیِ افلاک پسردار شده

صورتش هودج نور است..،پدر می بوسد
دست آب ور خود را چقدر می بوسد

ابرویش جلوه‌ی ربّ است اُبُهَت دارد
زلف او آیه ی نوری است که حرمت دارد
چشم او ابر بهاری است که رحمت دارد
نام او جامِ طهوری است که شربت دارد

صاحب شهد شکرریزِ سبو می آید
چِقَدَر نام اباالفضل به او می آید

گونه ی آینه بر دوده ی آهش خیره
چشم فانوس به پیچ و خم راهش خیره
برکه ی آب به رخساره ی ماهش خیره
پلک باران به تماشای نگاهش خیره

آسمان خیره به چشمان تر این ماه است
چشم او چشمه ی توحیدی آل الله است

رشته‌ ی وصلت عُشاق،نخ دامن او
رختی از جنس پر و بال ملک بر تن او
دَرِ جنّات عَدَن،دُکمه ی پیراهن او
ساقه ی طاقِ فلک بازوی شیر افکن او

غرشش غرش طوفانیِ شاه عرب است
پسر شیر خدا،شیر نباشد عجب است

هرکه در زندگی اش غصه ی بسیاری داشت
اگر از خانه ی مولا طلب یاری داشت
بی گمان با پسرش نیز سر و کاری داشت
سیزده ساله چه رزم علوی واری داشت

سیزده ساله یلِ با جَنَم حیدر شد
وارث بر حق تیغ دو دم حیدر شد

دست عباس به دامان امام حسن است
سند قلب اباالفضل به نام حسن است
سالیانی است که درگیر مرام حسن است
گرچه ساقی است ولی تشنه ی جام حسن است

چِقَدَر خصلت دلدار به دلبر رفته
کرم حضرت ساقی به برادر رفته

ساحل امن یقین بود که دریا را ساخت
شانه اش بود که زُلف شب یلدا را ساخت
کوهی از غیرتِ حساس به زهرا را ساخت
دامن اُمِّ بَنین حضرت سقا را ساخت

گیسویش را به سر زلفِ حسینِ خود دوخت
کاشف الکرب شدن را به اباالفضل آموخت

آفریده شده عباس برای زینب
سینه ی او سپر دفع بلای زینب
جان عشاق اباالفضل،فدای زینب
ما گدایانِ حسینیم،گدای زینب

همگی بنده ی عشقیم به عباس قسم
پاسبانان دمشقیم به عباس قسم

سیل اشکیم به دنبال نمِ دریایش
دست ما را برسانید به اعطینایش
این که خوانده است حسین بن علی آقایش
ارمنی های محلّه اند علم‌کِش هایش

هرکه را جَذبه ی این عشق به زنجیرش کرد
نمک سفره ی عباس نمک گیرش کرد

کاش ما را به ردای کرمش وصل کنند
مثل وصله به نخِ شال غمش وصل کنند
مثل پَر،کنج ستون علمش وصل کنند
دست ما را به ضریح حرمش وصل کنند

تا که آب و گِلمان خرج عزایش باشد
تنمان تکه ای از صحن و سرایش باشد

آبرو داده به سرچشمه،به دریا،دستش
از زمین پُل زده تا عرش مُعَلّی،دستش
مرده را زنده کند همچو مسیحا،دستش
چقدر مُعجزه ها خلق شده با دستش

آن که از خاک درش کور شفا می گیرد
با همان دستِ قلم دست مرا می گیرد

سرو سبز علویّات برومند شده
شانه ی او به بلندای دماوند شده
چهره اش بانی پیدایش لبخند شده
خطبه خوان حرم امن خداوند شده

مکه را شیفته ی عشقِ امام خود کرد
کعبه را بنده ی اعجاز کلام خود کرد

آیه ی نور به پیشانی او مکتوب است
با وجودش بخدا وضع حرم مطلوب است
بین اطفال حسین بن علی،محبوب است
سر دوشش چقدر حال رقیه خوب است

طفل از ذوق تماشای عمو پر می زد
هر زمان بوسه به دست علی اصغر می زد

آه!از لحظه ی شومی که بلا نازل شد
بین مهتاب و حرم ظلمت شب حائل شد
اشک افلاک فرو ریخت زمین ها گِل شد
کار برگشتن سقا به حرم مشکل شد

دامن شیر به سرپنجه ی کفتار گرفت
ناگهان تیغ به بازوی علمدار گرفت

رود فریاد زد ای اهل حرم..،دریا سوخت
مطمئناً جگر تشنه ی دخترها سوخت
وسط معرکه ی جنگ دل بابا سوخت
آخرین مشک که افتاد زمین..،سقّا سوخت

چقدر بعد علمدارِ حرم هق هق کرد
بنویسید رباب از غم اصغر دق کرد

بردیا محمدی

****************************شعر در مدح حضرت عباس(ع)***************************

دریای عشق همدم ساحل نمی‌شود
بی نُقل یار گرمی محفل نمی‌شود

بیدل شدن طریقه‌ی عشاق کربلاست
هر آدمی که عاشق و بی دل نمی‌شود‌ای ساقی حسین سرم زیر پای توست
هر که تو را شناخت که عاقل نمی‌شود

از کودکی به پای امامت نشسته‌ای
بی خود کسی خدای فضائل نمی‌شود

ساقی خانواده، علمدار بی نظیر
کرب و بلا بدون تو کامل نمی‌شود

بعد از تو انعکاس حسین بن فاطمه
دیگر کسی حسین شمایل نمی‌شود

روز ازل که نام تو را جار می‌زدند
نقش مرا به نام علمدار می‌زدند

داری دل ترک زده را بند می‌زنی
با زلفِ شمس فاطمه پیوند می‌زنی

بالا بلند عشق، تو با خاک پای خود
طعنه به ارتفاع دماوند می‌زنی

پیشانی تو قبله خورشید عالم است
وقتی به نام فاطمه سربند می‌زنی

وقتی میان ابروی خود می‌زنی گره
آتش به آسمان خداوند می‌زنی

معلوم می‌شود غضبت برطرف شده
با دیدن رقیه که لبخند می‌زنی

خود را به آب و آتش صحرای کربلا
تا اهل خیمه تشنه نباشند می‌زنی

مثل همیشه در دل صحرا علم بزن
حس غرور زینب کبری قدم بزن

چشمان تو ادامه شب‌های فاطمه
با دست توست رحمت فردای فاطمه

هستند در کنار تو دلگرم دختران
قُرص است با تو پشت پسر‌های فاطمه

می‌زد به روی بازوی تو بوسه‌ها پدر
یک بوسه جای خویش و یکی جای فاطمه

ابری بیار و سایه به زینب هَدیه کن‌ای بچه شیر حیدر و رعنای فاطمه

تنها حسین پشت رَدِ دست‌های توست
بر خاک دید رَدِّ قدم‌های فاطمه

چشم فرات پاسخی از مشک تو ندید
مانده هنوز ماتِ معمای فاطمه
شاعر: مسعود اصلانی

شعر در مدح حضرت عباس(ع)
شعر در مدح حضرت عباس(ع)

****************************شعر در مدح حضرت عباس(ع)***************************

گـفـتم توسـلی کـنـم امـشـب بـنـام تو            ای عبد صالحی که بُوَد حق کلام تو

همراه فطرس است همیشه سلام من            دارم امـیـدهـا به عـلـیک الـسـلام تو

داری نصب ز نور وشجاعت همین بس است            بابت عـلـی و اُمّ بـنـین هـست مام تو

غـبـطه خـور تـوأند شهـیدان راه حق            یعنی که شامخ است به عالم مقام تو

جور دگر معـامله با من نموده عشق            هـنگـامه‌ای که زنـدگی‌ام شد بـنام تو

مست میِ دگر نشوم تا به روز حشر            یک لحظه گر زنم لب خود را به جام تو

بر تـخـت پـادشـاهیِ عالم نـشـسـته‌ام            از آن زمان که جان و دلم شد غلام تو

در لحـظـه لحـظـۀ گـذر زنـدگـانـی‌ام            بر من رسیده لطف هـمیشه مـدام تو

حـتی ارامـنه به تو هـستـند مـلـتـمس            باب الحـوائـجی و کـنـند احـتـرام تو

دارد برای خـلـقِ هـمه اهل روزگار            آزادگـی و درس مــروّت پــیــام تـو

جای دو دست هدیه نمـوده دوبال را            آنهم به پاس کوشـش و آن اهتمام تو

محشر تمام قـد شده در روز حشر تا            با چـشم خود نـظاره کنـد بر قـیام تو

تـشنه لـبی تو بر لب دریـا هـنوز هم            آبم کـشد خجـالت از حُـسن مـرام تو

****************************شعر در مدح حضرت عباس(ع)***************************

شراره می‌کشدم آتش از قلم در دست
بگو چگونه توان برد سوی دفتر دست؟

قلم که عود نبود، آخر این چه خاصیتی است
که با نوشتن نامت شود معطر دست؟

حدیث حُسن تو را نور می‌برد بر دوش
شکوه نام تو را حور می‌برد بر دست

چنین به آب زدن، امتحان غیرت بود
وگرنه بود شما را به آب کوثر دست

چو دست برد به تیغ، آسمانیان گفتند:
به ذوالفقار مگر برده است حیدر دست؟

برای آن‌که بیفتد به کار یار، گره
طناب شد فلک و دشت شد سراسر دست

چو فتنه موج زد از هر کران و راهش بست
شد اسب، کشتی و آن دشت، بَحر و لنگر دست

بریده باد دو دستی که با امید امان
به روز واقعه بردارد از برادر دست

فرشته گفت: بینداز دست و دوست بگیر
چنین معامله‌ای داده است کم‌تر دست

صنوبری تو و سروی، به دست حاجت نیست
نزیبد آخر بر قامت صنوبر دست

چو شیر، طعمه به دندان گرفت و دست افتاد
به حمل طعمه نیاید به کار، دیگر دست

گرفت تا که به دندان، ابوالفضایل مشک
به اتفاق به دندان گرفت لشکر دست

هوای ماندن و بردن به خیمه، آبِ زلال
اگر نداشت، چه اندیشه داشت در سر، دست؟

مگر نیامدنِ دست از خجالت بود
که تر نشد لب اطفال خیل و شد تر، دست

به خون چو جعفر طیار بال و پر می‌زد
شنیده بود: شود بال، روز محشر، دست

حکایت تو به ام‌البنین که خواهد گفت
وزین حدیث، چه حالی دهد به مادر دست؟

به همدلی، همه کس دست می‌دهد اول
فدای همت مردی که داد آخر دست

در آن سموم خزان آن‌قدر عجیب نبود
که از وجود گلی چون تو گشت پرپر دست

به پای‌بوس تو آیم به سر، به گوشه‌ی چشم
جواز طوف و زیارت دهد مرا گر دست

نه احتمال صبوری دهد پیاپی پای
نه افتخار زیارت دهد مکرر دست

برای امتیاز به این نوشته کلیک کنید!
[کل: 0 میانگین: 0]
فیسبوک توییتر گوگل + لینکداین تلگرام واتس اپ کلوب

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *

این سایت از اکیسمت برای کاهش هرزنامه استفاده می کند. بیاموزید که چگونه اطلاعات دیدگاه های شما پردازش می‌شوند.