داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها

در ادامه این مطلب از فارسی ها داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها را برای شما عزیزان گردآوری کرده ایم . امیدواریم که از خواندن این داستان آموزنده و زیبا لذت ببرید .

داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها

داستان آموزنده مرد بادکنک فروش درباره باطن آدم ها

روزی در یک از شهربازی های شهر پسرکی سیاه پوست به مرد بادکنک فروشی که خیلی مهربان بود نگاه می کرد .

بادکنک فروش برای جلب توجه مردم یک بادکنک قرمز را رها کرد تا بالا برود و مشتریان را به سمت خود جذب کند .

بعد از آن بادکنک های آبی ، زرد و سفید را یکی یکی رها کرد . بادکنک ها در آسمان بالا رفتند و ناپدید شدند .

پسر سیاهپ وست همینطور بادکنک فروش و بادکنک ها را نگاه می کرد و به بادکنک سیاهی که در دستان بادکنک فروش بود خیره شده بود .

سپس پسرک نزد بادکنک فروش رفت و با تردید پرسید : ببخشید آقا ! بادکنک سیاه هم بالا می رود ؟

مرد بادکنک فروش به پسرک لبخند زد و نخ بادکنک سیاه را برید سپس بادکنک به طرف بالا رفت و ناپدید شد .

بادکنک فروش گفت : آن چیزی که سبب اوج گرفتن و بالا رفتن بادکنک می شود رنگ آن نیست بلکه چیزی است که در درون بادکنک قرار دارد .

رنگ و ظاهر آدم ها مهم نیستند بلکه چیزی که در درون آدم ها است تعیین کننده مرتبه و جایگاهشان است و هر چقدر ذهنیات ارزشمندتر باشد جایگاه و مرتبه بالاتر و شایسته تر می شود .

همچنین شما عزیزان را به خواندن داستان آموزنده درباره پوشاندن عیب های زن و شوهر دعوت می کنیم .